نوزیوا

قلبها را باید شست، جور دیگر باید زیست

نوزیوا

قلبها را باید شست، جور دیگر باید زیست

آخرین مطالب

بسم الله

دیری نبود که دوباره یافته بودمت-یا بهتر بگویم تصور می کردم که تو را یافته ام- و دیدار دوباره ای در راه بود. من راه افتادم در آن خیابان خیس از اشکهای آسمان. آمدم تا این که در میان هیاهویی از نور و رنگ دیدمت. قلبم مانند همیشه با دیدنت به تپیدن افتاد-اصلاً ضربانش عجیب در دستان تو افتاده بود. اما آن وحشت لعنتی همیشگی نیز در جانم افتاده بود؛ وحشت دانستن. دانستن آن که این با هم بودن دیری نخواهد پایید، درست مانند قبل. به تو که رسیدم  دستانم یخ زد و لبخند روی لبانم تلخ شد. تو می خندیدی و چشمانت برقی عجیب فریبنده داشت و این تنها من بودم که همیشه فریبشان را می خوردم. 

اندکی بعد مانده بودیم که چشمانمان را به کدامین داستان روی آن پرده نقره ای بسپاریم تا لختی تصور کنیم با هم بودن را و فراموش کنیم نزدیکی پایان را. من نگاهی کردم و گفتم «کنعان». ای کاش هرگز نگفته بودم ، ای کاش هر نام دیگری را جز آن برمی گزیدم و ای کاش تو این بار هم مانند همیشه نظر دیگری داشتی. اما گویی سرنوشت نمی خواست هیچ فرصتی را برای یادآوری آن بی سرانجامی از دست دهد.

داخل شدیم و روبروی آن پرده جادویی نشستیم. همه جا روشن بود اما هردو می دانستیم که این روشنی دیری نمی پاید و تاریکی فراخواهد رسید. بالأخره رسید و ما چشم دوختیم به داستان؛ داستان پیوندی در حال پایان. من در میانه داستان احساس کردم دستی گلویم را می فشارد و دست دیگری قلبم را. لحظه ای در میان تاریکی چشمان روشن تو را دیدم؛ مضطرب و ترسان. هردو می دانستیم پایان چه خواهد بود و هر دو می ترسیدیم؛ من از رسیدن پایان و تو از نرسیدنش. بیرون که آمدیم حرفی نبود تا سردی میانمان را کمی گرم کند. تنها ترس بود و ترس

وقتی می رفتی چند قدمی با نگاه دنبالت آمدم، آمدم تا آن جا که در میان تاریکی گمت کردم. تو رفتی و من ماندم و آن خیابان خیس از اشکهای آسمان.

یا حق

  • مسیحا

بسم الله
10 سال پیش می خواستم عکس یه شهید رو بچسبونم روی در کمد اتاقم، توی عکسهای برچسبی که زمان مدرسه جمع کرده بودیم گشتم و عکس یه شهید 17 ساله رو پیدا کردم به نام «شهید محمد صادق جاویدی».
توی این سالها هر وقت در کمد رو باز می کردم چشمم می افتاد به محمد صادق و این جمله از او که:«برادران این آزمایشی بس بزرگ است. سعی کنید در آزمایش و امتحان الهی قبول شوید. برادارن همه بدانید که راهم را عاشقانه انتخاب کردم چون من عاشق حسین بودم و این عشق حسینی نگذاشت در پشت جبهه بمانم»

  • مسیحا

اردیبهشت یا خرداد 1375 بود، من سال پنجم دبستان بودم. اون زمان تلویزیون سریال «همسران» رو نشون می داد (یادم نیست تموم شده بود یا هنوز پخش می شد). خونه ما توی بلوار دریا بود. یک روز نزدیک خونه جایی رو دیدم که یه دیوار سنگچین شبیه به دیوار روبروی لوکیشن همسران (منزل خانواده محترم رجبی!) داشت، به سرم زد که بگردم و اونجا رو پیدا کنم. چند تا خیابون اطراف خونه رو گشتم و پیداش نکردم. همون سال سریال «خانه سبز» شروع شد و باز توی همون لوکیشن. ما از اون محل رفته بودیم و من بیشتر از قبل دوست داشتم اون خونه رو ببینم.
سالها گذشت تا اینکه دو روز پیش به بهانه پخش دوباره «خانه سبز»، مصاحبه ای با بیژن بیرنگ شده بود و توی اون مصاحبه گفته بود که اون خونه توی خیابون 16 سعادت آباد بوده. به این فکر افتادم که اون آرزوی بچگیم رو برآورده کنم. رفتم سراغ سرویس نمای خیابان شهرداری تهران و تمام خیابون رو بالا و پایین کردم اما خبری نبود. از پیدا کردنش نا امید شده بودم تا اینکه دیشب توی قسمتی که «حبیب رضایی» نقش یه جانباز رو بازی می کرد، مسجد میدون سعادت آباد رو توی سکانسی که روی پشت بوم بود دیدم. از روی زاویه دید به مسجد فهمیدم که خانه سبز باید توی خیابون 11 سعادت آباد باشه. توی سرویس نمای خیابان گشتم و بالأخره پیداش کردم. خیلی هیجان زده شده بودم.
دو ساعت پیش رفتم و بعد از 19 سال اون خونه رو پیدا کردم. حس جالب و هیجان انگیزی بود و البته یه سلفی هم با خانه سبز گرفتم.


  • مسیحا

سکوت

۰۷
شهریور

چند وقتی است که اینجا چیزی نمی نویسم. آخرینش شعری بود که در مدت کارم در یک محیط روستایی سرودم. البته شعر که چه عرض کنم، به هر حال سخنی بود از دل.

من اینجا هیچ گاه ننوشته ام تا لزوماً کسی بخواند، برای دل خودم نوشته ام و برای ثبت ثانیه هایی که توانسته ام چیزی بیافرینم روی کاغذ و اصولاً کم کار هم بوده ام.

اما این که مدتی است چیزی نمی نویسم، به این خاطر نیست که کمتر از گذشته حرف دارم، نه. که اگر به حرف باشد، اکنون بیش از پیش حرفهایی در دل دارم.

اما این حرفها، بیشتر از جنس سکوت است و سکوت، البته که در این دوره ی پرهیاهو خریداری ندارد.  اما من اکنون با سکوت بهتر می توانم سخن بگویم و البته پخته تر.

دوران سکوت خواهد گذشت و من باز هم خواهم نوشت و خواهم خواند و خواهم خواست. امید که آن روز باشد آن که باید و نباشد آن که نباید...

یا حق

  • مسیحا

یار

۲۱
مهر

می شود که تو یار من باشی
می شود در کنار من باشی
رفته از دل قرار و آسایش
می شود تو قرار من باشی
گشته ام در جهان و آخر کار
می شود یار غار من باشی
می پرم روزی از سر این بام
می شود در جوار من باشی
ای مسیحا! کنار یار بمان
می شود در کنار من باشی
مسیحا- 21 مهر 1392

  • مسیحا

فطریه

۱۶
مرداد

نشستم روی مبل، فطریه امسالمون رو حساب کردم و گذاشتم کنار که صبح جمعه که می ریم نماز عید پرداخت کنم. تو از توی آشپزخونه با صدای بلند گفتی: «خدا رو چه دیدی شاید سال دیگه فطریه رو به جای دو نفر برای سه نفر حساب کردی». خندیدم و تو دلم گفتم خدا از دهنت بشنوه عزیزم. پولها رو گذاشتم کنار و بلند شدم که بیام توی آشپزخونه و به تو بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر با تو احساس خوشبختی می کنم که...
از خواب پریدم، نوای خوش دعای سحر داشت از تلویزیون پخش می شد. به اطرافم نگاه کردم. هیچ اثری از تو نبود. نه خودت کنارم بودی، نه عکست به دیوار اتاق بود و نه اصلا اینجا خونه ما بود. به خودم اومدم و یادم اومد که تو خیلی وقته که نیستی و من نمی دونم فطریه امسال تو به عهده چه کسیه.
یا حق

  • مسیحا

اعتراف

۰۸
تیر

اعتراف می کنم که هنوز هم گاهی به پنجره اتاقمان خیره می شوم. کمی بعد تو را می بینم که گوشه پرده را بالا می زنی و لبخندزنان برایم دست تکان می دهی. من هم با لبخندی پاسخت را می دهم و همین که می خواهم دستم را بلند کنم تا برایت تکان دهم، یادم می آید؛

یادم می آید که آن خانه دیگر خانه ما نیست و تو مدتهاست که رفته ای.

  • مسیحا

دروغ

۲۴
ارديبهشت

گفت:«من نگران تو ام، اگه مطمئن باشم تو بعد از من داغون نمی شی همینجا تمومش می کنم».

توی چشماش زل زدم؛ دروغ می گفت...

گفتم:«من بعد از تو هیچ اتفاقی برام نمی افته، به زندگیم ادامه می دم، تو نگران من نباش».

اگه قبل از رفتن توی چشمام زل می زد می فهمید که دروغ می گفتم...

  • مسیحا

سلام بر عشق

۱۹
خرداد

یا سلام

چندی بود که شاهد مرگ عشقها و دوستی ها بودم... شاهد مدعیانی که دم از عشق و دوستی می زنند و غافل اند از این که بویی از عشق نبرده اند.

اما... دیروز و امروز اتفاقاتی رخ دادند و صحنه هایی دیدم که پر بودند از عشق و دوستی و انسانهایی که بوی محبت می دهند و بویی از محبت برده اند...

دیروز، بیمارستان ایرانمهر

خانمی جوان که همچون پروانه گرداگرد همسرش می گشت، عاشقانه صورت و دهان او را تمیز می کرد و با کوچک ترین صدا یا اشاره ای از جانب او به سرعت به سمتش می شتافت، همسری که بر روی تخت خوابیده بود، به سختی سخن می گفت و موی در سر و صورت نداشت اما عشق او را نورانی و زیبا کرده بود، زیبا تر از همیشه و معشوق ترین عاشق دنیا...سخت نبود دیدن عشق در چشمان خانم جوان. اگر کمی اهل عشق می بودی به راحتی می دیدی، و چه صحنه های نابی بودند و چه شادی ای را به من منتقل کردند.

امروز، خانه

همه بودند، همه کنار من حضور داشتند و مرا همراهی می کردند، حتی آنها که ظاهراً نبودند اما اگر چشم دل داشتی حضور تک تکشان را می دیدی.

پدر... مرد فداکاری که هرچه دارد و ندارد برای همسر و فرزندانش می خواهد. سالهاست از خود گذشته است تا آنها شاد باشند و خندان. او در کنار من بود مانند کوه

مادر... شیر زنی که همه ی عمر و جوانی و شور و احساس خود را به پای فرزندان و همسرش ریخته و گرچه حضور نداشت اما تمامی لحظات با من بود مانند دریا

دایی... مرد بزرگی که پر است از احساس اما زمانه به او آموخته است که محکم باشد و احساس را سخت به بند عقل کشد. او در جلوی من ایستاده بود و تمامی تجربه و احساس خود را بی دریغ برایم خرج کرد تا من آرام باشم و دلم دریا باشد

برادر... او که همیشه شانه به شانه من بوده است و لحظه ای مرا تنها نگذاشته است و بهترین دوست تمامی سالهای زندگانی ام بوده است. او بود تا باز هم تنها نباشم و بازهم باشد

خواهر... او که همه آرزویش خندیدن من است و بیش از همه دوستش دارم و قلب پاکی دارد و حضورش مایه شادی و سرور من است

مادربزرگ... او که همیشه مرا دوست داشته و همیشه نگرانم بوده است و لحظه ای ناخوشی مرا بر نمی تابد

و آنها که ظاهراً نبودند و من حضورشان را در کنارم حس میکردم:

پدر بزرگ... مرد صبور و دور اندیشی که حکیم بود و مرشد و سالهاست خاطرات شیرینش دل و جان مرا پر کرده است و ای کاش امروز یک بار دیگر چهره خندان و مهربانش را می دیدم... روحش شاد

مادربزرگ، زنی مهربان و دوست داشتنی که لحظه ای فراموشم نمی کرد و از ناراحتی من ناراحت می شد و آرزویش شادی و موفقیت من بود... روحش شاد

و... همه و همه بودند

خانه خالی از عشق شده بود و من در اندیشه که چگونه عشق را در همه فضای خانه میهمان کنم، که آمدند...

مادر و مادر بزرگ برای خانه لباس آورده بودند، لباسی از حریر عشق و تار و پود محبت، پدر اشکهای خانه را که از صبح جاری شده بودند بند آورد، برادر می خندید و می خنداند و خواهر که با آمدنش همه خانه از بوی عشق پر شد و بالینی از دوستی و مهر به من هدیه کرد. مادربزرگ وقتی به خانه اش بازگشت برایم با گرمای چای و سرمای آب گوارا عشق فرستاد تا از آن بنوشم و سیراب شوم و خستگی روزهای سختم به در رود و مادر هرآنچه نیاز داشتم در سبدی از عشق گذاشت و به من داد... همه آمدند تا فضای خانه را آکنده از عشق کنند... آکنده از عشقی که این خانه تا کنون به خود ندیده بود.

و مهم تر و بالاتر از همه اینها، کسی در کنار من حضور داشت که هرگز و حتی لحظه ای مرا به حال خود وانگذاشته است، او که از رگ گردن به من نزدیک تر است و او که جبران همه نداشتن هاست، او که حتی اگر سقف خانه ات آسمان باشد و فرشش زمین تمام خانه ات را از عشق پر می کند چرا که خود عشق است و خود عاشق است و خود معشوق.

خدایا تو را بی نهایت سپاس گذارم که چنین نعمتهایی به من عطا کرده ای و مهم تر از آن نعمت بندگی خود را به من بخشیده ای...

یا حق

  • مسیحا

به نام خدا

 

1

چشمانش از حدقه بیرون زده بودند. دهانش خشک شده بود و نفسهایش به شماره افتاده بودند. پاهایش را به سختی تکان داد و خودش را بالای سر هستی رساند. نگاههای وحشت زده و ملتمسانه هستی گویی قلبش را از جا می کند. زانوانش سست شدند و ناخودآگاه روی زمین نشست. دستش را که آشکارا می لرزید زیر سر هستی برد و ناگهان تمام بدنش از حرارتی که حس می کرد یخ زد. نمی خواست چیزی را که دستش گواهی می داد باور کند. با ناباوری تمام به هستی نگاه می کرد که ناگهان چشمش به قطره سرخ رنگی افتاد که از بالا تا پایین رادیاتور کنار اتاق را طی کرده بود و بر روی موکت صورتی رنگ اتاق چکیده بود. حالا دیگر چشمانش هم به اتفاق شومی که افتاده بود شهادت می دادند. ترس همه وجودش را فرا گرفته بود و نمی دانست باید چکار کند؟

ناگهان تصمیمی گرفت و با شتاب به سمت تلفن کنار تختخواب بلند شد تا اورژانس را خبر کند، اما چیزی مانع رفتنش شد. سرش را برگرداند. هستی بود که دستش را محکم گرفته بود و معصومانه به او خیره شده بود. با صدایی لرزان و آهسته که به سختی شنیده می شد گفت:«نرو عزیزم! همینجا کنار من بمون، تنهام نذار!». جاوید نگاهی به دستش انداخت که حالا دیگر کاملاً سرخ شده بود. در این میان قطره کوچکی از گوشه چشم جاوید سرازیر شد و شکوفه ای سرخ رنگ بر روی لباس هستی جوانه زد.

جاوید صورتش را به صورت هستی چسباند و لبهای او را بوسید. هستی آخرین نگاه محبت آمیزش را نثار جاوید کرد و با لبخندی بر لب گفت:«دوستت دارم». لحظه ای بعد لبخند بر روی لبهای سرخ هستی خشکید و آهنگ زندگی اش خاموش شد. عرق سردی بر روی پیشانی جاوید نشسته بود و سیل اشک امانش نمی داد. سرش را روی سینه هستی گذاشت و چشمانش را بست. گویی هرگز چشمانش را باز نخواهد کرد.

2

به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق انتهای راهرو رساند. با عصبانیت در را باز کرد و داخل اتاق شد. امیر علی با دیدن صورت برافروخته جاوید از جایش بلند شد و سعی داشت او را آرام کند. جلو رفت و هنوز زبانش «لام» سلام را ادا نکرده بود که جاوید یقه اش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید و با صدای بلندی فریاد زد:«مردک بی شعور! مگه من هزار بار نگفتم این معامله ی آخری کار دستمون می ده؟! نگفتم؟! من دو هفته نبودم ببین چه گندی به شرکت من زدید. دیگه نمی تونیم سرمونو جلوی رقبا بلند کنیم». امیر علی که از ترس خشکش زده بود گفت:«چ چ چرا قربان ولی آقای مهندس صفایی دستور دادن». جاوید فریاد زد:«اون مهندس صفایی غلط کرد با تو. به حساب اون هم بعداً می رسم». در همین حال یقه امیر علی را رها کرد و به طرف در برگشت. هنوز به در نرسیده بود که سرش را به عقب چرخاند و گفت:«در ضمن شما اخراجید. از فردا نبینمتون» و در را به شدت به هم کوبید، از پله ها پایین رفت، سوار اتومبیلش شد و رفت

3

از صبح که چشمانش را باز کرد، حس غریبی داشت؛ آمیزه ای  از خوشحالی و حسرت. از طرفی خوشحال بود که همسرش بعد از 15 روز سفر کاری به خانه بر می گردد و از طرفی، حسرت روابط عاشقانه و صمیمی ماههای اول زندگیشان لحظه ای او را رها نمی کرد. دلش برای صدای گرم و حرفهای عاشقانه ای که جاوید در گوشش زمزمه می کرد تنگ شده بود. دوست داشت چشمهایش را می بست و جاوید ساعتها در گوشش نجوا می کرد. اما این آرزوی هستی این روزها جایش را به یک احساس داده بود؛ احساس می کرد دیگر برای جاوید اهمیتی ندارد و همه فکر و ذکر او شرکتی شده است که با دوستانش تأسیس کرده. او اوایل این تغییر رفتار جاوید و سرد شدن رابطه شان را به حساب مشغله زیاد جاوید می گذاشت و هر وقت دلش می گرفت و می خواست از بی مهری جاوید گله کند خودش را سرزنش می کرد که نباید چیزی بگوید، چرا که همسرش تمام تلاشش را برای بهتر شدن زندگیشان می کند و با این فکر که چند وقت دیگر با سرو سامان گرفتن شرکت، همه چیز مثل روز اول خواهد شد خودش را دلداری می داد. حالا مدتها از سرو سامان گرفتن شرکت می گذشت و جاوید باز هم غرق کار بود و رابطه شان سرد تر از پیش شده بود. با همه این احوال، هستی می خواست یک بار دیگر هم بختش را آزمایش کند.

از جایش برخاست، نگاهی به جای خالی و سرد جاوید در کنارش انداخت و از تخت پایین آمد. بعد از خوردن صبحانه از خانه بیرون رفت تا برای پذیرایی از شوهرش خرید کند. ساعتی بعد با پاکتهای بزرگی از چیزهایی که خریده بود به خانه بازگشت. بعد از اینکه خریدها را از پاکتها بیرون آورد و در جایشان قرار داد دوباره از خانه برون رفت. تمام مدتی که در آرایشگاه نشسته بود و آرایشگر با مهارت بر روی سر و صورتش کار می کرد، به جاوید می اندیشید و اینکه آیا اصلا جاوید دلش برای او تنگ می شود.

 به خانه که بازگشت، یکراست به سمت آشپزخانه رفت و شروع کرد به پختن غذای مورد علاقه جاوید. با همه سئوالاتی که در ذهنش دور می زد کارش را مصمم ادامه می داد. دلش گواهی می داد که روزهای خوش گذشته باز خواهند گشت.

میز شام را با دقت و سلیقه تمام چید و گلهای رز سرخ و سفیدی را که خریده بود داخل گلدان روی میز گذاشت. بعد به سمت اتاق خواب رفت، لباس صورتی رنگی را که جاوید دوسال پیش برایش خریده بود از کمد بیرون آورد و پوشید، موسیقی ملایمی گذاشت و منتظر آمدن جاوید ماند.

4

صدای چرخاندن کلید در هستی را از افکارش بیرون کشید. سریع از جا بلند شد و با لبخند همیشگیش به استقبال جاوید رفت. جاوید که از بگومگوی سختی که با مهندس صفایی کرده بود شدیداً عصبانی بود نگاه سردی به هستی انداخت و گفت:« سلام». هستی با لحنی مهربانانه گفت:«سلام عزیزم. خوبی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود» سپس جلو رفت تا لبهای جاوید را ببوسد. جاوید دستش را بر روی لبهای هستی گذاشت، او را به عقب راند و گفت:«خسته ام می خوام بخوابم» هستی گفت:«شام نمی خوری؟ غذایی که خیلی دوست داری برات درست کردم». جاوید با تحکم پاسخ داد:«گفتم که خسته ام. شام هم نمی خورم» و به اتاق خواب رفت. بغضی آشنا گلوی هستی را می فشرد و تمام امیدش نا امید شده بود. سر میز شام برگشت، سرش را روی میز گذاشت و از شدت خستگی به خواب رفت.

هستی ناگهان با صدای مرد همسایه که مشغول تعمیر کولر خانه اش بود از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. دو ساعت می شد که جاوید به خانه آمده بود. با خودش فکر کرد که تسلیم شدن به این شرایط جایز نیست و باید کاری بکند. از کنار میز بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت، در اتاق را باز کرد و به آرامی صدا زد:«جاوید جان! عزیزم! بلند می شی با هم شام بخوریم؟». جاوید که با صدای هستی از خواب بیدار شده بود گفت:« مگه نگفتم شام نمی خورم؟!». هستی چراغ رو روشن کرد و به نرمی پاسخ داد:«چرا عزیزم، گفتی ولی من بدون تو...» جاوید از روی تخت بلند شد و با عصبانیت فریاد زد:«چراغو چرا روشن کردی؟! بابا می گم می خوام بخوابم. چرا راحتم نمی ذاری؟» هستی که دیگر نمی دانست چه باید بکند به طرف جاوید رفت تا خودش را در آغوش او رها کند. اما جاوید باز هم فریاد زد:«ولم کن!» و هستی را به عقب هل داد. هستی که از فرط خستگی و ناامیدی یارای مقاومت نداشت عقب عقب رفت و با پشت سر به تیزی لبه رادیاتور کنار اتاق خورد و بر روی زمین افتاد.

5

ناگهان احساس کرد کسی او را تکان می دهد. چشمانش را که از وحشت دیدن فاجعه ای که اتفاق افتاده بود بسته بود به آرامی و با ترس باز کرد. چشمان زیبای هستی را دید که به صورت او زل زده بودند. با شگفتی از جا بلند شد و به صورت هستی خیره ماند. هستی که از واکنش جاوید تعجب کرده بود گفت:«عزیزم من بدون تو نمی تونم چیزی بخورم. گفتم بیدارت کنم با هم شام بخوریم.

جاوید که هنوز بهت زده به صورت هستی نگاه می کرد، سر او را به سینه چسباند و گونه اش را غرق بوسه کرد. صورت هستی از باران اشکهای جاوید تر شد و چشمان او هم شروع کردند به باریدن.

جاوید با صدایی لرزان گفت:«عزیزم! منو ببخش. من خیلی به تو بد کردم. تو همه هستی منی و من با رفتارم هستیم رو از خودم گرفتم. دوستت دارم». هستی که بغضش سر باز کرده بود و گریه امانش نمی داد به سختی گفت:«دلم خیلی برات تنگ شده بود. نه به اندازه ی 15 روز، به اندازه ی همه این یک سال و نیمی که خودت رو از من گرفته بودی. من هم دوستت دارم» جاوید لبهای سرخ هستی اش را بوسید. بعد از چند دقیقه ای که در آغوش هم گریستند هستی با خنده گفت:«عزیزم بریم شام بخوریم» و اشکهایش را با دست پاک کرد.

جاوید دست هستی را گرفت و با هم به طرف میز شام رفتند، در حالی که لباس صورتی رنگ هستی پر شده بود از شکوفه های سرخ.

پایان

 

  • مسیحا